گفت و گو با آیة الله معرفت
گفت و گو با آیة الله معرفت
سوال: به عنوان نخستین سؤال بفرمایید كه آیا فهم قرآن ممكن است یا نه و در فرض امكان ، معیار فهم معانی چیست و آنچه از معانی فهمیده می شود، بر چه اساسی
دارای ارزش و اعتبار است؟
استاد معرفت: بحث معنی داشتن الفاظ و معیار آن یكی از مباحث مهمی است كه البته طرح كنندگان این بحث آن را روی مسائل
دینی پیاده می كنند، ولی بحث جنبه عمومی دارد. این سؤال را مطرح می كنند كه اساساً جملات و تعابیر و الفاظ بر اساس چه معیاری
افاده معنی می كند؟ یعنی این الفاظ كه به صورت جمله ها و تركیبهای كلامی القا می شود، آیا واقعاً افادهٌ معنی می كند یا اینكه این معنی را ما به
آنها می دهیم؟ اگر لفظ مفید معنی است روی چه معیاری افادهٌ این معنی را می كند و این معنی مفاد این لفظ است؟ تو می گویی من
این گونه می فهمم. این فهم توست، دیگری به گونهٌ دیگر می فهمد و فهم افراد نسبت به الفاظ و تعابیر، منوط به خود آنهاست.
وقتی این بیان در حوزهٌ دین قرار گرفت چنین نتیجه می دهد كه فقها، مفسرین، دین شناسان از ابتدا تاكنون آنچه از احادیث و كتاب و
سنت فهمیده اند، فهم خودشان است، نه اینكه واقعاً این متون آن معانی را افاده كرده بـاشند، و چون لفظ دلیل و معیـاری
ندارد
كه این معنـی را افــاده كنـد پس استفاده این معانی به نحوهٌ دركِ خود این اشخاص بستگی دارد و برای خود آنها حجّت است و ممكن است ما به گونه ای دیگر و با ابزارهایی كه در اختیار داریم حتی به نحو احسن و اكمل بفهمیم. پس اینكه فلان آیه را طبرسی(ره) این طور معنی كرده خوب كرده باشد، یا علامه حلی از فلان روایت فلان حكم شرعی را فهمیده ما تخطئه اش نمی كنیم، اما برای ما چه ارزشی دارد؟
این مسئله به اینجا ختم نمی شود، چون اینها مقدمه است برای هدفی بالاتر، یعنی تشكیك در فهم هایی كه راجع به دین شده است آن وقت آنچه كه تا به حال علمای دین به مردم ارائه دادند همه زیر سؤال می رود. آن وقت یك جوان كه ذهن پاك و ساده ای دارد، همین كه او را نسبت به آنچه كه هست بدبین كنند یا لااقل ایجاد شكّ برایش بكنند كافی است. و آن گاه راه باز می شود برای اینكه هر چه را بخواهند به عنوان دین ارائه بدهند یا اصلاً حتی چیزی را هم ارائه ندهند، چون هدف تشكیك در آنچه تا بحال ارائه شده است می باشد.
البته طرح این گونه مسائل در حوزه های دینی دیگر مثلاً در حوزهٌ مسیحیت یا غیرمسیحیت شاید جا داشته باشد، چون آنها آنچه واقعاً در آیین مسیحیت یا یهودیت مطرح است ارائه نمی دادند، بلكه چیزهایی را كه برداشت خودشان بوده ارائه می دادند و می گفتند تورات این را می گوید، و لذا قرآن به اینها می گوید شما چرا این كار را می كنید «قل فأتوا بالتوراة» چرا خود تورات را ارائه نمی دهید؛ اینها برداشت های شخصی خودتان است. اینها اعمال غرض می كردند، یعنی نه اینكه واقعاً برداشت شان اختلاف داشت، اصلاً آنچه را می خواستند پنهان می داشتند، آنچه را كه به صلاح آنها بود می گفتند، حقیقت صریح را بیان نمی كردند. این شیوه و این روش تا كنون هم ادامه دارد و رؤسای ادیان در جهان همین شیوه را دارند و لذا كتب اصیل آنها پیش خودشان محفوظ است و آنچه كه ارائه می دهند یك سری ترجمه ها و برداشتها و شرح و توضیح هاست، اما آنچه اصل است نشان نمی دهند.
اما در حوزه اسلامی كه حقایق دینی و منابع دینی اصیل و دست نخورده دین در اختیار همگان است این حرف جا ندارد، چون معیار صحّت و سقم اینها خود كتاب و سنت است كه در اختیار همه است، پس زمینه طرح این گونه سؤالات در حوزه دینی وجود ندارد.
اكنون می پردازیم به اصل بحث. اصل بحث این است كه معیار در معنی داشتن كلمات و الفاظ چیست؟ و بر اساس چه معیاری این الفاظ این معانی را افاده می كند؟ كار به فهم شخص نداریم. این آقایان می خواهند بگویند هیچ معیاری وجود ندارد، این تو هستی كه به این الفاظ و عبارات این معنی را می دهی نه اینكه از آنها دریافت می داری. ما می خواهیم بگوییم این گونه نیست بلكه معیار دارد. آن معیار چیست؟ بر اساس چه ضابطه ای ما از الفاظ و كلمات و جمل و تراكیب، این معانی را می فهمیم. جوابش یك كلمه است؛ معیار وضع است. چون الفاظ و كلمات و تعابیر، همگی با قراردادهای اجتماعی افاده معانی می كنند، زیرا از روز نخست انسان احساس كرد باید به صورت گروهی زندگی كند و زندگی گروهی و اجتماعی متوقف بر امكان تفهیم و تفهّم و تبادل افكار است، یعنی باید انسانها وقتی گرد هم می آیند تا به كمك یكدیگر نیازهای یكدیگر را برآورده كنند بتوانند این خواسته های خود را به دیگران تفهیم كنند و خواسته های دیگران را بفهمند، پس این تبادل، لازمهٌ ضروری زندگی اجتماعی است.
در اینجا بشر برای امكان تبادل مفاهیم به سراغ یك اختراع رفت و آن اختراع الفاظ است، یعنی الفاظ و لغات از اختراعات خود بشر است و برای هر مفهومی یك لفظ و اسم (به معنای عامّ) وضع كرد، هر مفهومی را یك اسمی برایش گذاشت، نام یعنی نشانه؛ لفظ هم یعنی صوت. یعنی قرار گذاشتند كه ما وقتی كه فلان مفهوم را می خواهیم تفهیم كنیم این صدای خاص باید داده شود، مثلاً اگر كسی مفهوم جسم سیال (آب) را می خواهد به طرف بگوید، می گویند این صدا را؛ مثلاً آب یا ماء را كه یك نوع صوتی است ابراز كند، این نشانه است كه این معنی و مفهوم را اراده كرده است. به طور قراردادی روی تمام مفاهیمی كه مورد نیازشان بوده الفاظی را وضع كردند، یعنی برای هر مفهومی یك نشانه ای قراردادند كه این نشانه لفظ و اسم اوست.
پس اینكه الفاظ ـ یعنی این اصوات خاص ـ این معانی خاص را می فهمانند، منشأ آن وضع است یعنی قرارداد است. و لذا این كه گفته می شود دلالت الفاظ بر معانی ذاتی است به عقیده من هیچ عاقلی چنین حرفی نزده است، گرچه در اصول مطرح است، اما این شایسته اصولی ها نیست. این را باید ببریم پیش ادبا، آنها چیز دیگری می خواهند بگویند؛ آنها می خواهند بگویند تناسب است بین اصواتی كه بالمواضعه (با وضع قراردادی) به عنوان نشانه ها برای مفاهیم قرار دادند و بین آن مفاهیم. منظور آنها چیزی غیر از این نیست و گرنه دلالت الفاظ، یعنی این اصوات خاص، بر مفاهیم، یعنی معانی خاص، بالوضع است لاغیر، و این ابداع خود بشر است. منتهی شرط آن علم به وضع است، یعنی اگر بخواهید از این معنی این مفهوم را بفهمید باید عالم به وضع باشید.
در كنار این شرط، مقرراتی هم عقلا در همه زبانها به طور قراردادی مقرر كرده اند كه در علم اصول اینها را اصول لفظیه می گویند و جزء شرایط فهم معانی یا تفهیم معانی است، مانند اصالة الحقیقه، اصل عدم قرینه، اصالة الظهور و… اینها اصول عقلایی هستند و در تمام زبانها رعایت می شوند. مثلاً اگر كسی گفت: من امروز در بیشه با یك شیر برخورد كردم، شما می خواهید از این استفاده بكنید كه او در جنگل یك شیر كه حیوان كذایی است دیده است، احتمال نمی دهید كه مرادش از بیشه انبوه مردم باشد و منظورش از شیر یك دلاوری باشد، گرچه این احتمال هست، اما شما بر اساس اصالة الحقیقه می گویید این شیر بوده است، یعنی این معنی را تحمیل می كنید به او كه این معنی مفاد لفظ است، یا بنابر اصالة عدم القرینه یا عدم سهو و نسیان. اگر این اصول در كنار وضع نباشد باز افاده و استفاده ازمعانی امكان ندارد.
بنابر این چنین نیست كه ما معانی را بر این الفاظ تحمیل كرده باشیم و فهم هر كس از لفظ، فهم خودش باشد و به دیگری ربطی نداشته باشد، نه! بلكه اگر كسی عاقل باشد و عالم به وضع باشد و این اصول و مقررات را رعایت كرده باشد، چیزی را می فهمد كه همه كس می فهمند؛ این طبق اصول مقرره عقلائیه است. پس الفاظ اساساً بالمواضعه و به طور قراردادی برای افاده معانی است و همه اینها نشانه است و این اصول باید رعایت بشود. بنابراین الفاظ افاده معانی می كنند و معیار آن وضع است و شرایطش هم علم به وضع و امكان اجرای اصول مقرره است، یعنی اگر شما در شرایطی بودید كه نتوانستید اصالة الحقیقه را جاری كنید نمی توانید از آن اصول استفاده كنید، و باز در این صورت هم نمی شود از لفظ استفاده كرد، لذا این اصول مقرره هم امكان اجرای آنها شرط است.
از آنچه گفتیم روشن می شود كه همه چیز معیار دارد و ضابطه مند است، و اگر اختلافی رخ بدهد ناشی از این است كه شما در اجرای مقررات كوتاهی كرده اید؛ یكی دقیقاً عالم به وضع است دیگری چنین نیست، پس این مربوط نیست به اینكه لفظ برای افاده معانی معیار ندارد، بلكه اساساً زندگی بشر و جامعه بشریت از روز نخست روی همین مبنا پایه گذاری شده است كه الفاظ معانی را طبق ضوابط افاده كند.
آیا آنچه به عنوان اصول افاده معنی در الفاظ گفته شد از قبیل وضع و آگاهی از وضع و اصول مقرره لفظیه و امكان اجرای آنها، در قرآن نیز رعایت شده است، یا آن كه قرآن زبانی مخصوص به خود دارد؟
استاد معرفت: قرآن تصریح می كند «و ما أرسلنا من رسول الاّ بلسان قومه لعلّهم یتذكّرون» هر پیغمبری را به زبان خود مردمش فرستادیم، تا اینكه اینها متذكر شوند، عمل كنند، بپذیرند. بلسان قومه، یعنی هر پیغمبری مبعوث شده است تا طبق مقررات همان زبان بامردمش سخن بگوید، یعنی دقیقاً پیغمبران موظف هستند كه با مردم همان گونه سخن بگویند كه مقررات آنها اقتضا می كند و گرنه نقض غرض است، چون اگر بخواهد زبان خاص داشته باشد یك مقررات خاص داشته باشد در آن صورت لعلّهم یتذكرون نتیجه نمی دهد. پس پیامبران وظیفه اولی شان این است كه به زبان قوم و مقررات و اصولی كه در آن جامعه و محیط حاكم است آشنایی كامل داشته باشند تا بتوانند مفاهیمی را كه از جانب خدا آورده اند به مردم تفهیم كنند تا مردم بفهمند و طبق آن عمل كنند، پس اینكه گفته شود زبان دین، زبان خاص است و قابل فهم نیست، بر خلاف تصریح و برخلاف حكمت است.
فرض كنید وقتی كه یك انسانی جمله ای نوشت بر چه اساس حرفهای او را معنی و ترجمه می كنید، بر اساس اینكه آدم عاقلی است، هوشیار است، توجه كرده و مخصوصاً اگر گوینده این كلام حكیم باشد؛ حكیم بهتر و بیشتر این اصول را رعایت می كند، چون می خواهد به هدفش برسد.
بنابر این اینكه از بعضی شنیده می شود كه زبان دین برای همه كس قابل فهم نیست حرف بسیار غلطی است؛ زبان دین زبان عرف عام است. نه فقط اسلام، بلكه همه ادیان الهی، همه پیامبران آمدند تا با مردم به زبان خود آنها سخن بگویند. و اگر در روایت آمده است: «انّما یعرف القرآن من خوطب به» یعنی خود مردم، چون قرآن با كسانی سخن گفته است كه سخن را می فهمند. پس زبان دین، زبانی است قابل فهم. معیاری كه برای فهم زبان دین است همان معیاری است كه در زبان عرف عام مطرح است نه به گونه دیگر .
چرا مفسرین در بعضی از آیات اختلاف دارند یا فقها در بعضی از استنباطات با یكدیگر تفاوت دارند؟
استاد معرفت: اینكه مفسرین در بعضی از آیات اختلاف دارند، یا فقها در بعضی از استنباطات، این یك امر طبیعی است چون در همه علوم و دانشها انتظار نمی رود كه درنظریات علمی همه دانشمندان در هر رشته یكسان باشند، طبعاً اختلاف نظر در همه دانشها هست، در علوم ریاضی هم كه ضابطه مندترین علوم است اختلاف نظر هست، و نمی توان گفت: چون اختلاف نظر دارند در نتیجه حقیقتی در بین نیست و حقیقت نسبی است و این فهم های خاص خود اینهاست كه ربطی به دین ندارد. فقها و مفسرین كارشناسان فهم دین هستند، ولی «انزل من السماء ماء فسالت أودیة بقدرها… » هر كس استعدادش بیشتر باشد و ابزاری كه برای فهم قرآن یا حدیث در اختیار دارد بیشتر و قوی تر و محكم تر باشد بهتر و عمیق تر استفاده می كند، و این اختلاف منشأش این نیست كه ما یك حقیقتی ثابت نداریم و در نتیجه حقیقت نسبی است.
باید در نظر داشته باشیم كه شیعه مخطئه است، مخطئه منطقش این است كه حقیقت یكی است، در رسیدن به این حقیقت گاهی اختلاف می شود و لذا ممكن است در اثر اختلاف یكی به حقیقت رسیده و یكی نرسیده باشد و گاهی ممكن است هیچ كدام به حقیقت نرسیده باشند. این مصوّبه هستند كه می گویند هر كس طبق فهمش كه فهمید حقیقت همان است، ولی گمان ندارم حتی اهل سنت هم این حرف را زده باشند، چون كسانی كه اینها را می گویند این حرفها را در حوزه دین پیاده می كنند و در حوزه های دیگر پیاده نمی كنند.
نتیجه می گیریم كه اساساً در علوم بشری اینكه گفته شود آنچه را كه سابقین و گذشتگان فهمیدند معلول شرایط زمان آنها بوده و برای ما بی ارزش است، بنابراین اساساً فهم معنی ضابطه ندارد، یا حقایقی در میان نیست، حرفی بی اساس است. به قول یكی از دانشمندان اروپا می گوید، اینكه شما می گویید زبان دین قابل فهم نیست، پس این انبیا در طول تاریخ این همه زحمت كشیدند و مردم را هدایت كردند آیا همه اینها دروغ بوده؟! این همه پیامبران زحمت كشیدند راه ها را نشان دادند مردم را هدایت كردند آیا اینها همه دروغ بوده؟ هرگز نمی توان پذیرفت. نتیجه آنچه گفته شد این است كه در مطرح كردن این گونه مطالب باید مقداری تعمّق شود و اساساً معیارها نشان داده شود. اگر ضابطه های تفهیم و تفهّم روشن شد وضعیت مسائل دینی هم روشن می شود.
آیا زبان قرآن، زبان خاص به خود اوست یا نه، و اگر قرآن به زبان عرف سخن گفته است آیا این عرف عام است یا عرف خاص؟
استاد معرفت: برخی گفته اند زبان قرآن و شریعت، زبان عرف خاص است، یعنی قرآن و شریعت، خودشان زبان خاص خودشان را دارند و آن معیارهایی كه برای فهم معانی در عرف عام به كار می رود دربارهٌ قرآن و دربارهٌ شریعت به كار نمی رود، و بعد نتیجه می گیرند كه این مفاهیمی را كه علما، اعم از متكلمین یا فقها، چه در اصول معارف و چه در فروع احكام از دین تلقّی كرده اند اینها مفاهیمی است كه خودشان تحمیل كرده اند و معلول شرایط خودشان است و نمی تواند برای دیگران حجّت باشد، هر كس بالأخره از دین یك قرائتی دارد كه برای خودش ارزش دارد اما برای دیگران چه ارزش دارد.
در پاسخ این گونه افراد باید عرض كنم، زبان دین و مخصوصاً زبان قرآن كه بخشی از دین و عمده ترین متن در میان نصوص دینی است زبان عرف عام است، چرا؟ به جهت اینكه اساساً شرایع و ادیان و كتب آسمانی اینها مخاطبشان مردمند «و ما ارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه لعلّهم یتذكرون» ما هر پیغمبری را و هر شریعتی را به زبان همان ملتش، قومش فرستادیم، تا اینكه اینها متنبّه شوند. خوب مقصود از بلسان قومه یعنی چه؟ یعنی با همان شیوه های كلامی كه در عرف آن پیغمبر متداول و رایج است، طبق همان شیوه ها ما دین را بر آنها عرضه كردیم، یعنی ما یك شیوه خاصی را نداشتیم تا دین برای آنها نامفهوم باشد، بلكه به زبانی كه خود آنها آشنا هستند با آنها سخن گفتیم، چون هدف این است كه آنها متنبه شوند، و اگر آنها زبان دین برایشان اجنبی باشد هدف كه تنبّه آنهاست حاصل نمی شود. و اساساً شخص حكیم، وقتی هدفی دارد باید راهی را كه انتخاب می كند متناسب با هدفش باشد. اگر شریعتی را كه فرستاده برای تنبّه و تذكّر و اندرز ملتها یعنی تودهٌ مردم است، بنابر اصول حكمت باید زبانش به گونه ای باشد كه تودهٌ مردم برایشان قابل درك باشد.
در نتیجه زبان قرآن زبان عرف عام است؛ یعنی همان گونه كه كلمات و جمل و تعابیر در بین آن گروه متداول است و تفهیم و تفهّم صورت می گیرد، به همین گونه دین و قرآن عرضه شده است. این معنای «و ما أرسلنا من رسول الاّ بلسان قومه» است.
اما نكته این است كه ما وقتی می گوییم زبان دین و قرآن زبان عرف عام است، نفی این را نمی كند كه قرآن خودش اصطلاحاتی مخصوص خودش داشته باشد؛ ما نمی خواهیم بگوییم اساساً شریعت و قرآن، اصطلاحات خاص ندارد. این را نفی نمی كنیم؛ در عین حال كه قرآن زبانش زبان عرف است ولی در عین حال اصطلاحات خاص هم دارد، و در علم اصول گفته می شود كه ما حقیقت شرعیه داریم، چون هر صنفی هر حرفه ای، عرف خاص و اصطلاحات خاص دارد، اما خود این اصطلاحات از همان عرف عامّ گرفته شده منتهی با دست كاری، و لذا همین عرف خاص باز بیرون از عرف عام نیست، اما مقداری دست كاری شده است. مثال روشنش تعابیر صلات، زكات، حج و مانند اینهاست؛ این تعابیر از عرف عامّ گرفته شده است و همان معانی عرف عامّ را هم اكنون حفظ كرده، منتهی قیود و شروطی بر آن اضافه كرده اند، بیش از این نیست، اما همین قیود و شروط این را به عرف خاص تبدیل می كنند. لذا هیچ منافاتی ندارد كه ما زبان قرآن و شریعت را چون مخاطب آن توده مرد مند زبان عرف عامّ بدانیم و در عین حال مصطلحات شرعیه یا حتی مصطلحات قرآنیه قائل بشویم كه از خود عرف گرفته شده است.
همچنین باید توجه داشت كه در این گونه موارد نیاز به استیضاح دارد، یعنی همین عرف عامّ وقتی كه مواجه می شود با این مصطلحات خاص، جا دارد كه از پیغمبر بپرسد كه مقصود چیست؟ مثلاً: «یا ایها الذین اعبدوا ربّكم الذی خلقكم و الذین من قبلكم لعلّكم تتقون» خوب این خیلی كلام ساده و طبق موازین عرف عامّ با مردم سخن گفته، این جای بحث نیست، عرف عامّ هم زود این را می فهمد و تلقی می كند و ترتیب اثر هم می دهد، اما وقتی می گوید: «ولله علی الناس حجّ البیت» همین عرف عامّ می فهمد كه این حجّ البیت مطلق زیارة البیت و قصد البیت نیست، این را می فهمد و حسّ می كند، در اینجا مراجعه می كند به پیغمبر كه كیف الحجّ؟ پیغمبر می گوید، خذوا عنی مناسككم، و سپس توضیح می دهد برایشان؛ می گوید «كتب علیكم الصیام كما كتب علی الذین من قبلكم» در اینجا عرف، صوم را می داند معنایش امساك است، اما خصوصیاتش را نمی داند، از پیغمبر می پرسد و او بیان می كند. لذا در عین حال كه این الفاظ پیش عرف عامّ واجد مفهوم است، اما عرف عام این احساس را دارد كه یك دست كاری شده و لذا می رود سراغ همین كم و زیادها كه در این عرف عام انجام شده است. بنابراین آنچه كه ما بدست آورده ایم این است كه زبان قرآن و شریعت، زبان عرف عام است و منافاتی ندارد كه اصطلاح خاصّ هم داشته باشد.
نكته ای كه جای بحث دارد این است كه در ورای این مفاهیمی كه از این الفاظ فهمیده می شود آیا منظوری پشت سر اینها هست یا نه؟ این یك نكته ای است كه خود پیغمبر از روی اول متوجه این نكته بود و خواست امتش را متوجه بكند كه خوب قرآن بر شما عرضه شد و به عنوان پند و اندرز، بسیاری از مطالب را برای شما گفت، شما هم فهمیدید، اما این تنها ظاهر سطحی این تعابیر است، ولی قرآن ورای این ظاهر یك باطنی هم دارد، یعنی همین قرآن كریم كه شما می بینید، داستانها، قصص، پند، اندرز، مطالب اصول، فروع و معارف را مطرح كرده كه در سطح ظاهر قابل فهم است، اما در ورای این سطح ظاهری پیامهایی هست كه هدف اصلی قرآن را تشكیل می دهد، شما باید بروید دنبال آن پیام ها و آنها را به دست آورید، نباید به این ظاهر لفظ اكتفا بكنید.
این نكته را حضرت از روز اول توجه داشت و امت اسلامی را به این نكته توجه داد كه روی قرآن دقت و تدبّر كنند «أفلایتدبّرون القرآن أم علی قلوب اقفالها» چرا با آن كه قرآن عربی بود و به زبان خودشان بود می گوید «ام علی قلوب اقفالها» اینها كه ترجمه و تعابیر قرآن را قطعاً می فهمیدند، پس معنای این كه علی قلوب اقفالها این است كه پیامهایی كه در درون اینهاست درك نمی كردند، پیامبر می خواهد بگوید اینها را باید درك بكنید، مسئله این است، و اساساً سرّ جاودانگی قرآن در همین پیامهای نهفته در دل آیات است نه در ظاهر سطحی آیات.
ما می دانیم كه این قرآنی كه در دست ماست یكباره نازل نشده بلكه آیه آیه، سوره سوره، یا چند آیه چند آیه، به مناسبتهای مختلف و در پیش آمدهای مختلف و به عنوان چاره مقطعی برای آن حادثه نازل شده است، حادثه ای واقع می شد، مشكله ای ایجاد می شد، آیاتی می آمد و رفع مشكل می كرد، خوب این یك علاج مقطعی است؛ اگر به همین بسنده می شد قرآن امروزه مرده بود پس این شأن نزول ها و مناسبتهایی كه ایجاب كرده آیاتی نازل بشود و معنی و مفهوم آیه را همین شأن نزول ها روشن می كند، نمی تواند مقصود اصلی قرآن باشد، چون اگر این باشد مثل نسخه ای است كه یك طبیب برای یك مریض می نویسد، حتی این نسخه را خود این مریض برای هفته بعد نمی تواند عمل كند چه رسد به دیگران، چون علاج مقطعی است، كه در بسیاری از آیات این گونه است.
آیا ارتباطی بین این بحث و مسأله ظهر و بطن وجود دارد یا نه، و اساساً معنای اینكه قرآن دارای ظهر و بطن است در حقیقت چیست؟
استاد معرفت: ببینید راجع به این فرمایش پیغمبراكرم كه «ما فی القرآن آیة الاّ و لها ظهر و بطن» ابوبصیر از امام باقر(ع) سؤال می كند كه مقصود پیغمبر چیست؟ امام باقر(ع) می فرماید: ظهره تنزیله، یعنی معنای ظهر یعنی ظاهر، معنای ظاهری قرآن یعنی آنچه كه بر حسب ظهور الفاظ و تعابیر قرآن به دست می آید. این همان است كه مطابق شأن نزول ها است، بیش از این نیست. بطنه تأویله، یعنی آن پیام نهفته در دل آیه، تأویل آن است، یعنی آیه را باید ارجاع بدهید، یعنی این خصوصیتی كه آیه را در برگرفته ـ به اصطلاح، خصوصیت مكتنفه ـ اینها را باید كنار گذاشت تا ببینیم از دل آیه چه بیرون می آید كه مقصود آیه و هدف آن است، و لذا امام باقر(ع) می فرماید اگر قرآن به همین اندازه بسنده شده بود كه به ظاهرش و به شأن نزول ها كفایت می شد امروزه مرده بود. ولی این قرآن زنده و جاوید است و برای همه و در همه جا و برای همیشه هست. این مربوط می شود به همان بطن، یعنی به همان پیامهای نهفته در درون آیات قرآن كه ضامن بقاء و خلود و جاودانگی قرآن است و گرنه آن قرآن مرده بود.
عجیب این است كه حضرت تشبیه می فرماید كه (یجری كما تجری الشمس و القمر)؛ این یك تشبیه بسیار ظریف و دقیقی است، چون خود پیغمبر می فرماید كه (لاتفنی عجایبه و لاتبلی غرایبه) عجایب یعنی شگفتی ها، یعنی هر چه در قرآن تعمق و غور شود شگفتی ها بیشتر می شود، یعنی یك بهجتی به انسان رخ می دهد كه می بیند چیز نویی و حرف تازه ای به دست می آید. و لاتبلی غرایبه؛ غرایب یعنی نوآوری ها؛ یعنی چیزهایی كه قرآن آورده همیشه نو است و هیچ گاه كهنه نمی شود.
امام باقر(ع) تشبیه به شمس و قمر كرده است؛ آفتاب چند میلیون سال عمر كرده، اما هر روز كه طلوع می كند تازه است، این خورشیدی كه امروز طلوع كرد همان درخشندگی و همان شكوفایی و طراوت را كه دیروز داشت امروز هم دارد، یعنی دیروز نو بود، امروز هم نو است، فردا هم نو است، و برای همیشه نو است. قرآن هم چنین ویژگی دارد؛ پیامهای قرآن به گونه ای تنظیم شده است كه برای همیشه دستورالعمل تازه است، جامعه انسانی و جامعه اسلامی در هر حادثه و پیش آمدی اگر به قرآن و به آیه مربوطه رجوع كنند خیال می كنند این آیه برای همین حالا و برای همین حادثه نازل شده است، این یكی از عجایب و ویژگیهای قرآن است.
پس ببینید كه پیامبر از روز اول مردم را به این نكته متوجه كرد كه قرآن پیام دارد و در دل این آیات كه بر اساس این مناسبات نازل شده است پیامهای جاویدی نهفته است، آنها را باید به دست آورد و حقیقت قرآن را همان پیامها تشكیل می دهد. مثالهای بسیاری دراین زمینه هست؛ حضرت می فرماید: «ما من آیة الاّ و لها ظهر و بطن». یعنی تمام آیات این پیام را در بردارند.
از جمله مثالها فرمایش حضرت موسی(ع) است كه به عنوان شكرانه نعمت عرض كرد: «ربّ بما أنعمت علی فلن أكون ظهیراً للمجرمین». همین آیه را شما دقت بكنید حضرت موسی از لحاظ بنیه جسمانی قوی و نیرومند بود، جوانی بود برومند و قوی هم از لحاظ اندام و هم از لحاظ ساختار بنیه، دلیلش همین است كه آن قبطی را بنابر نقل قرآن «فوكزه موسی فقضی علیه». گویا این انگشتها آهن است و این بازو مثل پتك آهنگری است كه وقتی این كار را كرد آن قبطی در دم مرد. این خیلی قدرت است و خود موسی هم تعجب كرد كه چگونه مرد. از لحاظ معنوی «آتاه الله العلم و الحكمة و النبوة». علم، حكمت و نبوت، نیروهای معنوی است. موسی(ع) آراسته به این نعمت های فوق العاده است؛ چه نیروی جسمانی و چه معنوی. حال می خواهد شكرانه نعمت كند، شكرگزاری نعمت های الهی تنها این نیست كه بگویی الحمدلله، موسی مؤدب است به آداب الهی و نبوت؛ او می داند شكرگزاری یعنی چه، می داند كه این نعمت ها را در مورد خودش و بجا مصرف كردن شكر است، اگر این نعمت را در غیر موردش مصرف كند كفران نعمت است.
فرض كنید حكومت اسلامی نعمت بزرگی است كه خدا ارزانی كرده است شكرانه این نعمت این است كه این قدرت را برای سركوبی یكدیگر به كار نبریم، این كفران نعمت است و آن را از ما می گیرد، این نعمت را داده كه در مقابل دشمن یكی بشویم و داعیه اسلام باشیم برای جهانیان، نه آن كه این نیرو را برای كوبیدن شخصیت یكدیگر و پامال كردن یكدیگر به كار ببریم.
پس شكرانه یك نعمت این است كه در مورد خودش به كار گرفته شود. اكنون این مطلب را موسی می داند، می گوید: «ربّ بما أنعمت علی فلن أكون ظهیراً للمجرمین»، یعنی در مقابل این نعمت ها كه به من ارزانی كرده ای به شكرانه این نعمت ها تعهد می دهم كه این نیروها را در اختیار تبهكاران قرار ندهم. این نیروی قدرت، فكر و اندیشه را در اختیار ظالم قرار ندهم تا از آن سوء استفاده كند، بلكه دقیقاً در راه خیر و صلاح و سعادت جامعه به كار ببرم. تا اینجا ظهر آیه است.
حال اگر ما به همین اندازه بسنده كنیم در واقع قرآن به عنوان یك كتاب تاریخی حكایتی از موسی و گفتار او و نحوه شكرانه او برای ما گزارش داده و به تعبیری كه گفته شده گزاره های دینی تاریخی است، یعنی مخصوص همان مقطع زمانی است، و تاریخ یعنی حكایت مردگان. در صورتی كه قرآن دستور العملی برای زندگان است نه مردگان.
پس منظور از نقل این قصه یك پیام است، یعنی خود این داستان كه خداوند این مطلب را از موسی نقل كرده دارای یك پیام است و آن این است كه: ای دانشمندان و صاحب نظران و اندیشمندان، ای صاحبان علم، صنعت و اندیشه های والا كه متنعم به این نعمت های الهی شده اید مبادا این علوم و دست آوردهای علمی و فكری تان را در اختیار مستكبرین جهان قرار بدهید. ای كسی كه هسته را شكافتی و توانستی این نیروی خارق العاده را از دل این هسته بیرون كشی، چرا با آن بمب ساخته ای و در اختیار آمریكا قراردادی تا آن را بر سرمردم ژاپن بریزد.
پس این آیه این پیام را به همه دانشمندان جهان دارد و بطن قرآن كه به دنبالش می گردیم، یعنی همین پیام. و اینكه فرموده ان للقرآن ظهراً و بطناً، ما من آیة الاّ و لها ظهر و بطن، بطن یعنی پیام های نهفته در دل آیات.
بنابراین ما منكر نیستیم كه زبان قرآن زبان عرف عامّ است، در عین حال عرف خاصّ هم دارد، اما اینكه اهدافی ورای این ظواهر نهفته است كه حقیقت قرآن و شریعت را تشكیل می دهد این مطلبی اساسی است كه نباید نادیده گرفته شود، و اساساً اینكه بطن قرآن را هیچ كس جز معصومین نمی فهمد صحیح نیست و هیچ دلیلی ندارد.
مراد از اینكه تأویل را جز خدا و راسخون فی العلم نمی دانند چیست؟
استاد معرفت: در خود قرآن به علمای یهود می گوید «و الراسخون منهم فی العلم». راسخ در علم یعنی علمای راستین و اصیل، در برابر عالمان پوشالی، یعنی كسی كه عالم
است و علم او اصالت دارد و استوار است، چنین كسی راسخ در علم است. علامه طباطبایی راسخ در علم است. و امام صادق(ع) كه فرموده ما راسخون فی العلم
هستیم، یعنی فرد اتمّ و اكمل راسخ فی العلم، پیغمبر است و عترت او. اما انحصار نیست. كسانی كه انحصار را می گویند و فهمیدن بطن قرآن را مخصوص ائمه معصوم
می دانند می خواهند شانه خالی كنند، چون توان و قدرت براینكه پیام های قرآن را به دست بیاورند ندارند. وقتی معلوماتشان از قرآن در حدّ ترجمه است از كجا
می توانند از بطن آیات پیام هایش را بیرون بكشند. وقتی نمی تواند می گوید مخصوص ائمه(ع) است.
بنابر این علم به حقایق قرآن، بابش برای هیچ كس بسته نیست، اینكه قرآن برای همه است معنایش همین است، یعنی برای رسیدن به حقایق قرآن راه برای همه باز
است.